محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

185

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

كه اژدها شد ، آن هم اژدهايى راستين ، كه در اژدها بودنش هيچ جاى شك و شبهه نبود ، دستى گندمگون و سبزه - موسى عليه السلام « آدم » بود يعنى پوستى سبزه و گندمگون داشت - كه چون آن را از گريبان بيرون مىآورد ، سپيد و رخشان مىنمود - آن هم نه به گونه‌اى بدنما چنان كه در بيماران ديده مىشود ، كه به گونه‌اى شگفت و خوش‌نما - و چون آن را دوباره به

--> - و موسى آن چوبدست را برداشت كه آدم از بهشت آورده بود ؛ و دست به دست در ميان پيامبران گشته بود تا به شعيب رسيده بود ، شعيب خوش نداشت كه موسى آن را بردارد ، از او خواست يكى ديگر را بردارد ، اما تا هفت بار موسى هر چوبدست ديگرى را برداشت ، در دست او نماند ، ناگزير شعيب دريافت كه در اين كار رازى است و موسى همان را برگرفت ؛ 2 . شعيب از دخترش خواست كه يكى از چوبدست‌هايى كه او در خانه داشت ، براى موسى بياورد و دختر همان چوبدست آدم را براى او آورد ، شعيب گفت : آن را بگذارد و يكى ديگر بياورد ، اما دختر هر چه كرد هيچ چوبدست ديگرى در دست او جاى نگرفت ، چون شعيب چنين ديد ، پذيرفت كه همان را براى او بياورد ، اما پس از آن كه موسى آن را برگرفت و بيرون رفت ، شعيب پشيمان شد و از پى او روان شد تا آن را پس بگيرد ، اما موسى به پس دادن خرسند نشد و قرار شد نخستين كسى را كه ببينند به داورى گيرند ، نخستين كسى را كه ديدند ، فرشته‌اى بود و او چنين داورى كرد كه چوبدست را در جايى بگذارند و هر كه توانست آن را بردارد از آن او باشد ، شعيب هر چه كرد نتوانست آن را از زمين برگيرد و موسى به آسانى آن را برگرفت و شعيب نيز آن را به او واگذاشت ؛ 3 . در خانهء « بيرون » ، برادرزادهء شعيب ، اتاقى بود كه جز خود او و دخترش ، كه همسر موسى بود ، كسى بدان اتاق نمىرفت و در اين اتاق سيزده چوبدست بود و او يازده پسر داشت ، كه هر كدام يكى از آن چوبدست‌ها را برگرفته بودند . روزى موسى به چوبدست نياز پيدا كرد و كسى در خانه نبود ، رفت و آن چوبدست را برداشت و چون « بيرون » داستان را فهميد ، خرسند گشت و به دخترش گفت : اين همسر تو پيامبر است و او را با اين چوبدست رازها و كارهاست ؛ 4 . موسى گوسفندان پدر زن خويش را به چرا مىبرد ، روزى در چراگاه خوابيده بود كه ناگاه اژدهايى پيش آمد ، چوبدست موسى برخاست و اژدها را كشت و سپس در حالى كه آلوده به خون اژدها بود ، دوباره به گونهء چوبدست درآمد . موسى چون بيدار شد ، چوبدست را خونين و اژدها را كشته ديد ، شاد و شگفت‌زده شد و دانست كه در اين چوبدست رازى است ، داستان را به پدر زن خويش باز گفت ، او نيز شاد شد و دانست كه اين چوبدست ، از گونه‌اى ديگر است و خواست كه موسى را در برابر خوش‌رفتارىهايش پاداشى دهد . به او گفت : امسال هر بره و بزغالهء ابلق و دو رنگى كه گوسفندان من بزايند از آن تو باشد ؛ و خدا در دل موسى افكند كه چوبدست را بر آبى زند كه گوسفندان از آن مىخورند و چون چنين كرد همهء بره و بزغاله‌هاى دو رنگ از آب درآمدند ، شعيب دانست كه اينها همه روزى موسى و دختر خود او است و بدانچه گفته بود ، پاى بند ماند ؛ 5 . اين عصا ، عصاى آدم ( ع ) بوده است كه جبرئيل آن را پس از مرگ آدم برگرفته و نزد خود نگاه داشته بود تابشى كه موسى خدا را ديدار كرد ، به دو داد ؛ 6 . آن چوبدست ، شاخهء درختى - به يك روايت درخت عوسج - بود كه درخت ، خود ، آن را به موسى پيش‌كش كرد ، نه آن كه موسى آن را گزيده باشد ؛ فخر رازى دربارهء اين روايت‌ها گفته است : هيچ يك از اين روايت‌هاى ناهمگون و ناسازگار بر ديگرى امتياز ندارد تا آن را برگزينيم . در قرآن نيز نشانه و پشتوانه‌اى براى هيچ يك از آنها نيست ( تفسير فخر رازى ، 24 - 246 - 247 ) .